X
تبلیغات
♥♥♥ به صداقت یک فریاد ♥♥♥
دنیا به همین چند سطر رسیده است!

به این که انسان کوچک بماند بهتر است...

به دنیا نیاید بهتر است...

اصلا...

این فیلم را به عقب برگردان!

آن‏قدر که پالتوی پوست پشت ویترین؛ پلنگی شود

که می‏دود در دشت‏های دور

آن‏قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند

و پرندگان...

دوباره بر زمین …

زمین؟؟؟...

 نه !!!

به عقب‏ تر برگرد...

بگذار خدا دوباره دست‏هایش را بشوید

در آینه بنگرد...

شاید ...

این بار تصمیم دیگری گرفت!!

 

پ.ن:

به درخت نگاه کن...

قبل از اینکه شاخه هایش زیبایی نور را لمس کند

ریشه هایش تاریکی را لمس کرده...

گاه برای رسین به نور،باید از تاریکی ها گذر کرد...
 
 
سلام بچه ها ... خوبین؟
بازم بعد ی وقفه طـــولـــانــــی اومدم...این بار دیگه جوابای کنکور هم اعلام شده و ....
مهندسی معماری قبول شدم ...  همونی که میخواستم ...
دلم میخواست همین تهران قبول میشدم که نشد ...
از مهر میرم شاهرود ... و زندگی دانشجویی توی خوابگاه!!!
قبل رفتنم میام به همه سر میزنم ...
ازونجا هم میام نت!
برام دعا کنید!praying
فحلا دوستام 


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 20:25 | نویسنده : پریا |

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر...

امید از تو شیرین تر...

نمی شود پاییز٬

فضای نمناک جنگلی اش٬

برگ های خسته ی زردش٬

غمگین تر از نگاه تو باشد...

نمی شود...می دانم...

نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد٬

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...!!

 وصدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد!

نمی شود... می دانم...

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...!

(نادر ابراهیمی)

 

پ.ن:گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود




تاريخ : یکشنبه نهم تیر 1392 | 21:0 | نویسنده : پریا |
 

پای به هر طرف بنه ، بهار را صدا بزن

بهار را به سیر کوچه باغها صدا بزن

بخوان حدیث رویش دوباره را به گوش گل

به شوق سبز زیستن ، جوانه را صدا بزن

زلال جویبار را به سوی دشتها بخوان

عبور پاک آب را به هر کجا صدا بزن

سکوت کوهسار را لبالب از ترانه کن

ز خواب ، آبشار را کنون بیا صدا بزن

نسیم را به سفره ضیافت سحرگهان

به روشنای پرشکوه شهر ما صدا بزن

شکوفه ها در انتظار رویشی دوباره اند

بیا و روح عشق را صدا،صدا،صدا بزن...!

 

 

*سلاااااااام٬پیش پیش عید همگیتون مباااااااااااااااااااااااااااااااارک

من که امسال عید ندارم٬قراره از شنبه برم خوابگاه...برای عید اردوی آموزشی داریم...واسه همین  گفتم از الان بهتون تبریک بگم.

سر سفره هفت سین هم آرزو کنید که توی کنکور موفق بشماااا...مرسی دوست جونیا

 



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | 21:13 | نویسنده : پریا |

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور

بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم

بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمی خواهم

بابا لنگ دراز من، همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم

 

 

پ.ن1:جودی،منم شدم مثل خودت،حالا دیگه خیلی خوب حس و حالتو درک میکنم.

درکت میکنم

وقتایی که با عشق واسه بابالنگ درازت نامه مینوشتی

وقتایی که با شوق دنبال نامه ای از طرف بابالنگ دراز میگشتی ولی نامه ای نبود که پیدا کنی

وقتایی که در برابر تمام احساسات پاک و معصومانه ت هیچ جوابی نمیگرفتی ولی بازم دلسرد نمیشدی و باز

تموم وجودت کلمه میشد و میگفتی و میگفتی، از همه چیز ... از آدمای اطرافت ... از اتفاقایی که برات میفتاد،

... از خودت

وقتایی که عکس بابالنگ درازتو نقاشی میکشیدی

وقتی که برای اولین بار از بابالنگ درازت یه نامه کوتاه با یه جعبه گل گرفتی و انقدر خوشحال شدی که مریضیتو

یادت رفت

جودی،بابالنگ دراز منم یه کوچولو بی وفاس ولی با این وجود من از همه دنیا بیشتر دوسش دارم

 

پ.ن2:بابا لنگ دراز عزیزم،بیشتر از اون چیزی که تصورشو کنی دوستت دارم!

 



تاريخ : جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 | 21:15 | نویسنده : پریا |

نقاب را از چهره ات بردار

بگذار خودت باشی

بگذار تو را بدون نقاب لمس کنند

نترس

نقاب نداشتن برایت بهتر است

تو را زیبا تر و لطیف تر میکند

نقاب هایی که هرکدام به تو رنگی داده اند ; رنگ ها تیره وکدر

نقاب دروغ ، غرور ،تکبر و ....

راستی اگر از درون چشمان نقابت به بیرون بنگری ; کویری را میبینی که افتاب خشمگین همه چیز را میسوزانند

و داغ میکند و در انجا جز حیوانات وحشی ودرنده چیزی یافت نمیشود

اما چشمانت

سبزه رازی  را میبیند که افتاب مهربان تر از همیشه سرما صبح را میزداید و گرما و لطافت را به طبیعت هدیه

میدهد و در پایان شب را با ماه وستاره هایش برایت به ارمغان میاورد

در نقاب تو ادم ها نازیبا هستند

ولی چشمانت انها را زیبا میبیند

قلبت انها را زیبا درک می کند

تو خود به تنهایی میتوانی زیبا باشی ،زیبا ببینی ، زیبا درک کنی ، زیبا بنویسی، و زیبا کنی; بدون کمک هیچ

نقابی

ای مهربان

نقابت را از چهره بردار....


پ.ن:

بعضی آدما یهو میان .......

یهو زندگیتو قشنگ میکنن.......
یهو میشن همه دلخوشیت........
یهو میشن دلیل خنده هات.........
یهو میشن دلیل نفس کشیدنت.........


ولی ........


همینجوری یهو میرن......
یهو گند میزنن به آرزوهات.........



تاريخ : شنبه چهارم شهریور 1391 | 22:28 | نویسنده : پریا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.