پای به هر طرف بنه ، بهار را صدا بزن
بهار را به سیر کوچه باغها صدا بزن
بخوان حدیث رویش دوباره را به گوش گل
به شوق سبز زیستن ، جوانه را صدا بزن
زلال جویبار را به سوی دشتها بخوان
عبور پاک آب را به هر کجا صدا بزن
سکوت کوهسار را لبالب از ترانه کن
ز خواب ، آبشار را کنون بیا صدا بزن
نسیم را به سفره ضیافت سحرگهان
به روشنای پرشکوه شهر ما صدا بزن
شکوفه ها در انتظار رویشی دوباره اند
بیا و روح عشق را صدا،صدا،صدا بزن...!
*سلاااااااام٬پیش پیش عید همگیتون مباااااااااااااااااااااااااااااااارک
من که امسال عید ندارم٬قراره از شنبه برم خوابگاه...برای عید اردوی آموزشی داریم
...واسه همین گفتم از الان بهتون تبریک بگم.
سر سفره هفت سین هم آرزو کنید که توی کنکور موفق بشماااا...مرسی دوست جونیا![]()
![]()
بابا لنگ دراز عزیزم
تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم
وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور
بابالنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم
بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند ... نمیگذارم ... نمی خواهم
بابا لنگ دراز من، همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم

پ.ن1:جودی،منم شدم مثل خودت،حالا دیگه خیلی خوب حس و حالتو درک میکنم.
درکت میکنم
وقتایی که با عشق واسه بابالنگ درازت نامه مینوشتی
وقتایی که با شوق دنبال نامه ای از طرف بابالنگ دراز میگشتی ولی نامه ای نبود که پیدا کنی
وقتایی که در برابر تمام احساسات پاک و معصومانه ت هیچ جوابی نمیگرفتی ولی بازم دلسرد نمیشدی و باز
تموم وجودت کلمه میشد و میگفتی و میگفتی، از همه چیز ... از آدمای اطرافت ... از اتفاقایی که برات میفتاد،
... از خودت
وقتایی که عکس بابالنگ درازتو نقاشی میکشیدی
وقتی که برای اولین بار از بابالنگ درازت یه نامه کوتاه با یه جعبه گل گرفتی و انقدر خوشحال شدی که مریضیتو
یادت رفت
جودی،بابالنگ دراز منم یه کوچولو بی وفاس ولی با این وجود من از همه دنیا بیشتر دوسش دارم
پ.ن2:بابا لنگ دراز عزیزم،بیشتر از اون چیزی که تصورشو کنی دوستت دارم!
نقاب را از چهره ات بردار
بگذار خودت باشی
بگذار تو را بدون نقاب لمس کنند
نترس
نقاب نداشتن برایت بهتر است
تو را زیبا تر و لطیف تر میکند
نقاب هایی که هرکدام به تو رنگی داده اند ; رنگ ها تیره وکدر
نقاب دروغ ، غرور ،تکبر و ....
راستی اگر از درون چشمان نقابت به بیرون بنگری ; کویری را میبینی که افتاب خشمگین همه چیز را میسوزانند
و داغ میکند و در انجا جز حیوانات وحشی ودرنده چیزی یافت نمیشود
اما چشمانت
سبزه رازی را میبیند که افتاب مهربان تر از همیشه سرما صبح را میزداید و گرما و لطافت را به طبیعت هدیه
میدهد و در پایان شب را با ماه وستاره هایش برایت به ارمغان میاورد
در نقاب تو ادم ها نازیبا هستند
ولی چشمانت انها را زیبا میبیند
قلبت انها را زیبا درک می کند
تو خود به تنهایی میتوانی زیبا باشی ،زیبا ببینی ، زیبا درک کنی ، زیبا بنویسی، و زیبا کنی; بدون کمک هیچ
نقابی
ای مهربان
نقابت را از چهره بردار....
پ.ن:
بعضی آدما یهو میان .......
یهو زندگیتو قشنگ میکنن.......
یهو میشن همه دلخوشیت........
یهو میشن دلیل خنده هات.........
یهو میشن دلیل نفس کشیدنت.........
ولی ........
همینجوری یهو میرن......
یهو گند میزنن به آرزوهات.........
دلت را بتکان!
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...
حالا این دل جای "او"ست
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
خـانه تـکانی دلـت مبـارک
پ.ن:سلااام،امروز خوابگاه مدرسه مونو افتتاح کردن.وایی که چقدر خوش گذشت و خندیدیم.جاتون خالـــــــــــــی
![]()
به دنبال خدا نگرد...
خدا در بیا بانهای خالی از انسان نیست ...
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ...
خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست ....
خدا آنجا نیست ...
به دنبالش نگرد.
خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.
در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ...
خدا آنجاست ...
خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست ، در جمع عزیز ترین هایت است ...
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی ...
در لبخندی است که به لب می نشانی ...
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ...
لا به لای کتاب های کهنه نیست...
این قدر نگرد.
گشتنت زمانی است که هدر می دهی ...
.: Weblog Themes By Pichak :.
